نغمه های مرگ
( به خواهرم نغمه و لبخندش که مدام پشت شیشه های کودکیم بخار می شود )
به زور عقربه های ساعتی که جنسیت نداشت
از خواب هزار سالة پدرم پریدم ... سراسیمه
باغی در کار نبود اپیکور عزیز
باغی در کار نبود تا فلسفة مجازی زیستن در آن تجربه شود
سکوتی پر از نغمه های مرگ ...
و حقیقتی که مثل خَر سرش را پایین انداخت ... آمد ...
دَم درِ طویلة زندگی ، دُمش را تکان داد .
□
درمانده ...
درِ مانده در گشوده شدن ... شدن بی آنکه تو بخواهی
نپرس ، این طاقت عجیب ماندن را از کجا کِش رفته ام
نپرس چرا پدرم میان اَبَر مردهای نیچه جایی ندارد ،
مادرم در کتاب جمهور و دموکراسی روسو
نپرس چرا خواهرم لنگه های کفشش را درست ساعت دوازدة شب گم می کند
چرا مدام در عرشة کشتی هایی که غرق می شوند به دنیا می آیم
چرا مدام فکر می کنم شانه های امواج ،
تابوت مرا به سمت جزیره های مرجانی می برند
فکر می کنم پشت تخته سنگ دلم ،
بچه لاک پشتهای زیادی به خواب رفته اند
آهسته تر شده ام وَ کودکانه تر ،
مسیرهای مارپیچ و قلعه های شنی را به سمت فصلها طی می کنم
فواصل میان گذر پیاپی خورشید را تا نصف النهارهای خیال طی می کنم ،
24 ساعت تمام را ، با مسکن های قوی ...
و کارم از بخیه های مداوم ، به بودن می گذرد ...
از اهداء خون خوکچه ای که هنگام آزمایش سر بریدن ،
به تناسخ مجدد اسماعیل در خودش ایمان داشت .
لوله های دلم یکی یکی ترکید و بخار پشت پنجرة چشمهایم
گمانم در معادلات جبری دنیا گیر کرده ام ... پر از مجهول
و حل شدنم به رادیکالها و عددهای گنگ بستگی دارد
گمانم روی لبة یک آسمانخراش راه می روم
و قوانین جاذبه ، زیر پایم له می شوند
به جهنم ... که نیمه انسان به دنیا آمدم
و دمم به اندازة توله سگهای شکاری تکان نخواهد خورد
به جهنم ... که آسمان با گنجشکهایی که در خیال من به دنیا می آیند کاری ندارد
به جهنم که دلم پا ندارد ... چتر ندارم ... و زیر هر آسمانی خیس می شوم
به جهنم ، صورتم ... صورتی چرک
مادر و خواهرم وقتی جیغ می زنند ، اکسپرسیونتر می شوند
مادر و خواهر خلق کردنت ...
□
به سرتان نزند که با پای پیاده ،
مسیرهای مارپیچ زندگی مرا طی کنید
در تنم مکاره راه بیاندازید ... بساط پهن کنید
و قبل از آنکه قیمتم به قدمتم در زیر خاک ربطی پیدا کند ، بسته بندی شوم ،
پلاک بخورم و سر از انباریها و گاراژها در بیاورم ...
سر از کار شما در نمیآورم ...
از ربطی که بیهوده به من پیدا میکنید ،
وَ دو شاخ عشق ... عشق در پریز من .
□
خاموش شده ام ستارة کوچک !!
وَ واقعیتم جایی کنار بازیهای کودکی ، دست و پا می زند
جایی کنار بازیهای کودکی ، پدرم برایم خواب دیده بود
که باید گوش تا گوش عذر زندگیم خواسته شود
باید برای جیب هایش فرضیه های جدید کشف کنم ...
باید مارکس و انگلسی جدید به دنیا آورم
و روی جلد تمام مجله ها و ژورنال های آخرین مد اقتصادی نمایش دهم
میله های عمودی جلوی پنجرة خانه مان را
با محاسبات دقیق نمایش دهم
نسخه هایی از خودم را کنار بسته های سیگار و چیپس ...
کنار تیتر درشت فتواها و شعارها ...
نمی توانم بخندم ... نمی توانم بگریم
نمی توانم به مادرم بگویم که دخترت پنج سالگیش را به خاطر آورده
روزهایی را که می توانست بخندد ... می توانست بگرید
می توانست به دنیا ثابت کند ،
فرضیه های جامعه شناسیشان در خانوادة ما صدق نمی کند
گزاره های همیشه درستشان در جدول ارزشهای پدرم ...
پدرم درآمد تا فاصله های خالی زندگی
با لباس عروسی و آرزوهای بی رمق، طی شد
تا بادها مسیرشان را به سمت من تغییر دادند
تا به برف سنگین قطبی در عبور گوزن های شمالی پیوستم
به رنگدانه های درختان کاج
در شبی که ماه در جهان پدیداری دلم فرو رفته بود ...
پرده بالا زده شد ...
تماشاچیان آمدند ...
رقصنده ها ....
نورافکن ها
بادها
و من با بسته های دیازپام .
-89/03/30 _88
اسباب بازی
گفتی از لباس های پشمی بیزاری ، هوا سرد بود ... و من عریان شدم ،
آمدی ... كمی نزدیك تر ... ،
دستهایم فشرده شد ، استخوانهایم فشرده شد
و قلبم كه باید روی ساعت هفت صبح كوكش كنم
تا تمام راه را تا مدرسه ... اتفاق بیافتد .
چقدر راحت می شود حس كرد كه تو چیزی گفته ای ... و عریان شد
كسی از یك اسباب بازی نپرسید برای چه باید كوك شود ؟
كسی از زنی كنار یك خیابان ، تعداد ته سیگارهای خاموش شده در حلقش را نپرسید ؟!!
كسی از او نپرسید ...
چقدر باید روی اعصاب یك خیابان راه رفت ... تا پرتت كند درون یك ماشین
آنهم درست زمانی كه زندگی بازیش گرفته ... خدا بازیش گرفته
و همة اینها روی اعصاب خیابان راه می روند .
بیشتر دوستم خواهی داشت
باید از دختر همسایه دزدید ، لبخندهایش را ...
وقتی درست شب فردایش عروسی می كند
و با همان لباس های سپید ، از رو به روی زن كنار خیابان ، رد می شود .
چیزهای زیادی باید دزدید ... از مغازة اسباب بازی فروشی ها
عروسك هایی با گیس های طلایی كه خوشبختند ... به خاطر عروسك بودنشان
همانقدر كه من خوشبختم ... به خاطر لباس های پشمی ام .
كه آس ندارد ... شاه ندارد و بی بی اش گم شده است .
تقصیر بابا هم نیست ... كه هیچ وقت مرا بزرگ نكرد
من فراموش كرده ام بزرگ شوم
و تو این را همان شب اول كه سردم شد ، فهمیده بودی
فهمیده بودی ، بزرگ شدن یعنی تسلیم
یعنی یك مرد ... یك زن ... و تل لباس های گوشة تخت .
زندگی را هم دوست دارم ... و یك چیز دیگر را ،
که هی اتفاق می افتد ، روی پوست من ... زیر پوست من .
دوست دارم ... برقصم ، روی چهارپایه هایی که لق می زنند در سراسر زندگیم
دوست دارم عکس العمل گلویم را در ثانیة آخر قاب بگیرم ،
و به مادرم بگویم که خواب نمی بیند ...
دخترش سالهاست که در مازهای کودکیش گم شده است
سالهاست که لای جرز زندگی بدردبخورتر می شوم
لای پولکهای قرمز و تورهای سیاه ...
لای تخته های قایقی که به صخرة دلم کوبیده شد
من عاشق جنبیدن اندام عرق كردة توام ... باد !!
كه در رگهای بادبانهای من روانی و می كشانیم به پیش
تا فراموش كنم كه دارد شب می شود و هیچ اتفاق عجیبی نمی افتد
همیشه همینگونه است ...
شب می شود و مغازه دارها چراغ هایشان را خاموش می كنند
چون می دانند اسباب بازیهایشان هرگز بچه دار نخواهند شد .
|
13/6/83 |
|
|
آتشكده (چهارمنظومه تاریك/ قسمت اول)
درست پای آتشكدة این اندام بود
كه قربانی كوچكت را با هفت نت سیاه از آخرین سرود مذهبی موبدان
به سمت دروازههای زروان میبردند .
آغوش زرتشت را تجربه كردن … آغوش مسیح را … محمد را
آغوش صد و بیست و چهار هزار انسان را ، میان بازوان تو تجربه كردن
جهان من … جهان همچون ارادة من ، فراسوی نیك و بد است .
اتوپیای خدایان المپ ، برای بردن عروس كشتزارها به قلعه دوزخ
داستان زنی است كه منطق تسلیم شدن را نمیفهمید …
منطق پستانهایش را برای فواره زدن
منطق تن را ، مابعدالطبیعة عریان شدن را در مكاشفة عشق
زنی كه اولین و آخرین جام آب مقدس ، بنام او بر زمین ریخته شد
زنی كه ریخته شد از چشمهای خودش میان بستری عتیق
كه جایی در یك كتاب مقدس ، حلالش كرده بودند .
این تسلیم را صد و بیست و چهار هزار بار برهنهتر از تناسخ مرگ در طبیعت یك زن تجربه كردهام
صد و بیست و چهار هزار بار عمیق تر از آهنگی كه ناقوس آخر مینوازد
عمیق تر از حضور تو در نخستین دقایق نیمه شب …
چلیپایی كه اندوهش را پنهان میكند از زنی با تاج خار … روی شانههای من بود
و بی آنكه بداند حضور مجرد مرا به سمت آغوش تو میكشید
در باغی چنین جتسمانی ، با دوازده استخوان فرو رفته بر پشت
چگونه میتوانم رو در روی سرنوشت خویش زانو نزنم و به جریان تو در رگهایم ایمان نیاورم
چگونه میتوانم تنها نباشم ، كنار جماعتی كه یك ساعت ،
فقط یك ساعت از نخستین دقایق نیمه شب را ، بیدار نماندند
تا ببینند عریان شدن در اطراف تو ، وقتی زیتونی ترین پیراهنم را دریدهای ، زیارت است
رها شدن در آغوش صد و بیست و چهار هزار شهریار ، كه روی احساس من سما میكنند
روی احساس زنی كه تنهایی عرفانیش ، تمام فلسفههای اشراق را به تعظیم در آورد .
این چشمها مرا به شهود میرسانند …
نگاه كن ! اهورا مزدای من ، مردیست كه مكاشفة قربانی كوچكش را دوست دارد
باروری عروس كشتزارهایش را بر دامنههای بلند
من معاشقة ربع النوع سكوت را در خلوت یك معبد هزار ساله چشیدهام
بلندترین آیههای خلسهای عمیق را ، از میان لبهای یك مرد
من راه رفتهام … میان سرخ رگهای خودم راه رفتهام
در حضور اساطیری قلبی كه هزاران سال نازل شد
و هزاران سال راهبههای زیادی را در معابدی بر دامنههای بلند عریان كرد
تمام فلسفههای اخلاق را فراموش كن
زندگی اصالت تجربهاش را تا ما بعد الطبیعة تن كشانده
ابراهیم شدن را فراموش كن … « میان هیزم این استخوانها »
آتش شدن یا گلستان شدن را …
برای تنی كه پای تابویش ذبح میشود
برای زنی كه هیچ گاه از لابلای كتیبههای یك آیین رازآلود كشف نشد
هیچ گاه كشف نشد چگونه میشود گلی مقدس را ، در روحی فاحشه دمید
و آنوقت تمام آن را ، میان بازوان تو ، درست پای آتشكدة این اندام قربانی كرد .
مرد چهارم
و زیر ریزش اشكهای یك زن زنگ میزنند … چهار بار …
گمانم صبح شده … یا شاید شب شده
فرقی نمیكند ، مردی با چكمههای آهنی یا بی چكمههای آهنی
همهشان میآیند مودبانه ، كنار آدم میخوابند تا صبح … چهار بار … و هر بار …
باید هنوز هم شب باشد … كه مرد چهارم ، گمانم مرد چهارم بود كه زنگ نزد
و آمد و تنش را به تنهایی من كشید… و لبهایش را
لبهایی كه مال زن درون آشپزخانه بود
آنهم درست زمانی كه ماهیتابه را چرب كرده ، تا احساس لختة هوا را در ریههای من سرخ كند .
سرباز آهنی یا هیزم شكن داستان شهر زمرد یا پرسئوس و یا مرد چهارم
زمان كند شده و مكان تنم زیر رژة یك پادگان نظامی جا مانده است .
من همان انسان كیهانی فیزیكدانهایی هستم
كه زنان آشپزخانه ایشان را در آزمایشگاهها امتحان كردهاند
بذاق دهانشان را روی من امتحان كردهاند … چهار بار … و هر بار …
مردانی كه از جورابهای زنانه انتگرال میگیرند تا كلفت شود
و صورتشان به صحنه دارترین اتفاق نیمه شب ماهواره ، چسبیده است .
من كنار همة اینان خوابیدهام و به سرطان باكرهگی دختران جوراب پوششان فكر كردهام ،
به ایوای مادر كه كنار بطری آب جویش ، پسته پستانهای مرا میگذاشت
تا تك تك برادرانم به خودشان اجازه دهند
بیایند و آب دهانشان را روی كشالههای من بریزند .
زنی كه ذهنش را زیر چرخ فلسفه خیاطی میكند
و تمام تنش با سوزن منطق حاشیهدوزی شده
به اندازة ایوای مادر به آن سیب احتیاج داشت كه بیافتد
و جاذبة زن را زیر تمام روسریهای جهان ، برهنه كند .
زنی كه آخرین نمازش را شش قرن قبل از میلاد خوانده بود … در حاشیه معبد دلف
و حنجرهاش ته یك لوله آزمایشگاهی امتحان میشد
صدایش امتحان میشد … دو … سه … چهار بار … و هر بار …
نتیجه همیشه مرد چهارم است
پشت درهای آهنی خانهای كه زنگ نداشت… قلب نداشت
و میتوانست كاباره یك پادگان نظامی را از خودش عبور دهد .
زئوس اینبار هم زودتر از تو ، به تخت من رسید
دانائة عزیز … باران كمی كند شده
و باید كسی بیاید مودبانه ، كنار تو خودش را گرم كند
و بعد برود به مادرم ایوا بگوید
زنی در لباس شب با یك بطری كمتر… كنار مرد چهارم… چهار بار… و هر بار… اتفاق میافتد در سرزمین عجایب خودش … زیر شاسیهای یك پیانو
این جوخة انگشتهای آماده ، موسیقی پوست مرا خوب میدانند
وقتی زیر مارش چكمههای آهنی ، یكدست بازی میكند تا صبح … یا شب
نمیدانم ، گمانم كسی آمد
و زنگ نزد
و تنش را به تنهایی من كشید…
و رفت .
مالیخولیا
مث یه برة سفید ، وسط آسمون رها شدم
دلتو كه به دریا بزنی ، آخرش سر از یه تور بزرگ درمیاری ...
چِشات ... چِشات به زندگی من رحم نمیكنن .
بزار بمونم ... آسمون سیاه شده بزار بمونم ... برة منو سر بریده توی دیس مییارن
پدر ژپتو ، ! ... تهِ شكم یه نهنگ گنده هم كه باشی پیدات میكنم
برای باربیكیوی امشب ... باور نمیكنی ...
وقتی لباس قرمزه به تنم میچسبه ... توی یه كالسكة چار اسبه ...
یه نفر گفت قشنگ شدی ... ایكاش میتونستم بهش بگم ،
وقتی دروغ میگه پلكاش گشادتر میشن ...
روی میز ، بطری شامپاین رو چپه چیده بودن ...
گمونم همة دنیا رو وارونه میدید همة دنیا بعلاوة زنی با پیشبند سفید ،
كه كمی بیشتر از یك كاغذ توالت مصرف داشت .
نگفتی چیو داری بو میكشی ... من قلادمو فراموش كردم ...
این كاردا تو گوشت برة من فرو نمیرن ...
سردمه ... زغالشو بیشتر كن ... میگن اگه مغز پخت نشده باشی ، میریزنت جلوی سگ ...
مث یه پالتو پوست ، خودشو انداخت رو صندلی وسط باغ
مهمونی ، تموم شده ... ماریا ... ماریا ... ماریا ... ... ماریا ... ماریا ... ماریا ... و موزیك قطع شد
هیچ بهونهای برای زندگی كردن ، مجازتر از آهنگی كه قطع میشه نیست
هیچ بهونهای ، مجازتر از زنی كه مدام خودشو برای یه پالتو پوست گرو میزاره
چند بار باید بطری شامپاین رو سر بكشی تا دنیا رو وارونه ببینی
تا با تو مث یه صندلی چوبی رفتار بشه ... تا مجاز باشن كه قطعِت كنن ...
تا فكر كنی كه قشنگ شدی و روانكاوت داره عاشقت میشه ...
آخرین پك رو كه زد ، ته سیگارشو وارونه تو چشمای من فشار داد ... فشار داد ... فشار داد ...
دیگه صدای جَزِ هیچ سیاهی رو نمیشنوم
پِرل مِیلی ... سامی سوسكه رو وِلش كن ... دوست داری خودت تو تخت یه زن سفید بخوابی ...؟!
پِرل مِی لی ... رخت چرکای نشسته تو دلتو وِلِش ...
مدل پایین بودن جنسیتتو ولش ... بهونه ای که برای خندیدن گیر آوُردی رو ولش ...
می خوام لباس سیا بپوشی با پولکای سفید وَ تا خود صبح با هام والس برقصی ، با هام ...
توی یه قطعه پر از نتای سیا ، پر از نتای سفید ...
پرل می لی ... پرل می لی ... پرل می لی
مهم نیس چرا بالا میاری ... مهم نیس چرا پایین می یاری ... مهم نیس بالا پایینت چَن بار یکی شده
چن بار تا خرخره پُرِت کردن و دوباره خالی شدی ... دوباره شلنگ گاز تو حلقت ...
دوباره رابطة بین اجاق و بسته های منجمد گوشت ... رابطة بین کبریت و تولد من ...
دوباره خاموش شدن ، روشن شدن ... فوت شدن ... بخار شدن پشت شیشة یک عینک دودی ...
مهم نیست حواست به غذا باشه یا نه !!؟ ... شعله مو که زیاد کنی بلاخره ته می گیرم ...
دیگه صدای جَزِ هیچ سیاهی رو نمیشنوم
چیو داری از رو زمین جمع میكنی؟! ... مهمونی تموم شده ...
قایم نشو ، این بازی گرگم به هواست ... فقط باید بالا وایسی ... خیلی بالا ... خیلی بالا ...
هنوزم میتونم به هیتلر اعتماد كنم ... اون چشامو برام گذاشت هنوزم میتونم مغز پخت بشم ... بهم یه فرصت دیگه بده .
اومدن و رفتنت هیچ حساب کتابی نداشت بدون حسابو کتاب ، به درو دیوارای سرم می خوری ...
بدون حسابو کتاب ، جلو می یوفتی ، عقب می یوفتی ، می ایستی
و زنگ طبقة آخر مغزمو یکریز فشار می دی ... فشار می دی ... فشار می دی ...
شیر سر اومده بود ... شعار نمی دم ، ...
هوا سیاه شده ... به چترای رنگی نمیشه اعتماد كرد ...
تو هیچ وقت منطق هیتلرو نمیفهمی ... ساعتت رو كوك كن ...
برای جوش صورتم واكسن مالیخولیا تجویز كردن ... تو مرگو برای چی تجویز میكنی؟!
هر چقدر هم كه هیپنوتیزم بلد باشی ... بازم موزیك قطع میشه
هر چقدر هم كه دلت واسة من بسوزه ... بازم منو میبرن ... میبرن ، سینیور ... سینیور ... سینیور ...
باورت نمی شه امشب چند دلار كاسبی كرده باشم خوبه ؟!!
بازوی منو گرفت ، هل داد گوشه خودش ... این قفس لعنتی منو راه راه نشون میده ...
میخوان وسط یه سگدونی ببندنم ... !؟!
زنگ نزدم بهت كه قطع كنی ... یه بطری دیگه لطفاً ...
این خانومو سر بكشین ... شرط میبندم بالا مییارین ...
آخرین باری كه خندیدی یادته ؟! ... مثل یه فنجون كاپوچینوی داغ بودم
آخرین باری كه خندیدی ... یه فنجون رو زمین شكسته بود ... دل من شكسته بود
و هی یادم میرفت ازت بپرسم ... آقا نمیخواین كفشاتونو واكس بزنین ؟!
چیو از رو زمین جمع میكنی ؟! ...
آدولف چشمامو برام گذاشت ... تو عینك دودیمو بزار ...
میخوام دنیا رو همونجوری كه هست ببینم .
شكنجه
روی تخت شكنجه زنی ... با سیمهای فلزی در انگشتانش .
اعتراف كن !! …
به انگشتانت که روی دكمه های دنیا زدهاند ،
تا سقوط كنی ... درست زیر طبقة جهنم .
اینجا خدایان زیادی اعتراف كردهاند به اشتباه هفتم …
به زنی كه دائم سقوط میكند در رقاص خانههای بین راه
زنی كه بندهای فلزی كفشش در انگشتان من فرو رفتهاند
و گیلاسش از خمرة یك مرد كلبی پر شده است .
باید در این رودخانهها شنا كرده باشی تا ببینی
همه چیز دارد تغییر میكند ...« لای برهنگی یك زن »
وقتی كنار تخت زانو زده ... كنار رقاص خانهها زانو زده ... كنار جهنم زانو زده
و برای هیپاتیای مصری 36 بار دعا میخواند
كه ایكاش چیزی میفهمید ... از این سایه های كبود پشت چشم ... از این رژهای كبود روی لب
ایكاش چیزی میفهمید از برهنگی زنی كه تمام دارت های دنیا در تنش فرو رفتهاند
و هنوز میان تربیع حلقههای دود شكار چیانش دست به دست میشود
هنوز آنقدر دلش گرفته كه نفهمد سیم آخر انگشتانش كوك نیست صدایش كوك نیست
و تنش كه باید راه بیافتد ، برود و برای تمام كافههای بین راه برقصد .
مردی تپانچهاش را روی سینه صبح میگذاشت
مردی كه لاییدن شكارش را دوست دارد ...
انگشتهای شكارش را دوست دارد
وقتی كنار تختش زانو زده و ناخن هایش تا زیر پوست صبح فرو رفتهاند .
دروازهها را ببندید صاحبان من ... دروازهها را ببندید ! !
اینجا هنوز سگی هست كه به قلادهاش خو نكرده
اینجا هنوز سگانی هستند كه طمع صاحبانشان را برای دریدن نمیفهمند
و تمام مسیر را به سمت شكار زار میزنند
زار میزند سوراخ های صبح بر تن زنی كه 36 بار در تمام قصاب خانههای بین راه خرد شد
و به روی خودش هم نیاورد كه ناخن هایش بلند شده ...
صدایش بلند شده و دارد میان تربیع حلقههای دود اعتراف میكند ...
دارد برای یك سرباز رومی اعتراف میكند
به دردی كه روی زمین كشیده بود ... ناخنی كه روی زمین كشیده بود
و مارپیچی شبیه اندام من روی تخت شكنجه .
من از كلبیهای زیادی پرسیدهام كدامشان به زنانی كه كنار خیابانها ،
برای جستجوی نان ، فانوسهایشان را روشن كردهاند ... فكر خواهد كرد ؟!
كدامشان منطق هر حیوان زندهای نفس میكشد ... زن نفس میكشد ،
پس هر حیوان زندهای زن است را خواهد فهمید ؟!
كدامشان خواهد رفت و به افلاطون خواهد گفت :
كه بیاید و لااقل یكبار در پاورقی كتاب جمهورش جواب دهد
كجای یك لباس زنانه شبیه پرچم كشوری است
كه ایدهآلهایش مردانی با تپانچه های فلزیاند روی شقیقة تاریخ .
این دوئل كوتاه را برای هكتور خواهم گذاشت ...
پشت دروازههای تروی
سگان اسپارتی طمع صاحبانشان را خوب میفهمند ...
جنگها قصاب خانهها را خوب میفهمند
مردها دهكدههایی كه آتش گرفتهاند را ،
با كودكان و زنان برهنه .
یك نفر باید برود و به اپیكور بگوید كه او هم لااقل یكبار ،
فلسفهاش را در این دهكدهها امتحان كند
پاشنة قلب مرا امتحان كند با یك دارت
احساس زنی را كه آنقدر روی تختش عرق كردهاند كه رویین تن شده
كنار همین خیابانها رویین تن شده ...
كنار لاك پشت زمان كه 36 بار از آن گذشت
و 36 بار بندهای فلزی كفشش را بست ...
چمدانش را بست و آماده شد تا انگشتانش روی دكمههای دنیا بخورند
تا سقوط كند درست زیر طبقه جهنم .
84/3/18
جیغ ↩ ∞
من ! … یک روسری رو سر تابلوی اِسکریم ( SCREAM ) هستم ،
تو ! … یک فریاد مچاله در دستهای استالین ، …
اینجا ! … کشوری از جنس زن ، زیر پاهایمان می رقصد …
با تاج هخامنشی و شلیتة کوتاه قجری و رژ لب فرنگی
چادرش که باد می خورد …
دهان اقیانوس اطلس پر از کف می شود ، برای مکیدن نوک دماوند …
من ! … بابت تصفیه حساب شرق و غرب
پشت سیم خاردارهای هولو کاست ، یا خرابه های تخت جمشید
چه فرقی می کند ؟‼ … دارم دوباره تکرار می شوم …
تهمینه ای که آوازة رستمش در مرزهای سیستان ، از حشیش و بنگ و شیشه گذشته است…
رودابه ای با چادر عربی و روبند در دبی ،
و ضد موشک های سیمرغ ، جت های سیمرغ ،
زنی با سیمرغ بلورین در دستش ، برای مستند سوختن سیاوش در آتش …
این مغزهای شیره ای لم داده پای ماهواره ، با افه های کمونیستی و کفچه های فاشیستی …
این مرتد های پر از ادا و لهجة چگوارایی ، این زنده باد زاپاتاهای پا منقلی ،
این متحجرهای ادامة خط بوق … بوق …
این مردم ؟‼ … کدام سهروردی ، کدام ابن سینا ؟‼
تو ! … با ترانه ای مرده در گلویت که پانزده سال داشت …
این یک پیپ نیست ، ‼ …
تهوع مردی است که می توانست سارتر را به شهود برسا ند …
مردی که چند هزار سال ، مقابل ترک و مغول و عرب نایستا د
که اداﻣﮥ تاریخ پرشکوهش ، به توالت عمومی ختم شود ،
به چوبة دار و سانسور و لباس زیر …
نایستاد برای گرفتن یک عکس با لبخند ژکوند ،
آنهم درست هنگامیکه که شام آخرکشورت ، روی میزهای مذاکره سرو می شود ، آزادی سرو می شود ، مثل کنسروی که تاریخ مصرفش گذشته است ...
{ فریاد ، در باد … سایه سروی به جای می گذارد … [ بگدارید در این کشتزار گریه کنم . ]}
معجزة دولت مدرن و برج پیزا و علف خرس ؟؟! …
کدام معجزه ؟؟! … دم فلشی های ژوکر باز ! … کدام معجزه ؟؟!
{ در این جهان همه چیزی در هم شکسته ، به جز خاموشی هیچ باقی نمانده است … [ بگدارید در این کشتزار گریه کنم .]}
اعلامیة شمارة یک حقوق بشر …
ایدز … سرنگ … و دعای شب پنجم … اللهم إنی أسـألك
{ افق بی روشنایی را … جرقه ها به دندان گزیده است …
[ به شما گفتم ، بگدارید در این کشتزار گریه کنم . ]}
□
شناگرهای ماهری می شوید وقتی آب نیست …
هنرمندهای قابل درباری با پالونهای ترمه دوزی شده…
آفتابه به دست ، پشت توالتهای عمومی صف کشیده اید …
وَ هایدگر را عرفانی تفسیر می کنید و افلاطون را اسلامی …
حساب کنید … سوسیال دموکراتهای عزیز ، حساب کنید …‼
تا با سر فرو رفتن در چاه یک مستراح ، به نام سوکولاریزه کردن پارادایم های اخلاقی …
یا پلورالیسم و جنبش ضد رادیکال یا هر " ایسم " دیگه ای ، چه قدر راه داریم ؟
چه قدر مانده تا تمام معماری زندیه را با کلاشینکف های روسی خراب کنیم ؟‼
چه قدر مانده تا به ریتسوس برسیم ، که :
{ زنگار با سنگ مرمر چه تواند کرد ، یا غل و زنجیر با طوفان ، یا غل و زنجیر … با … } ایران . چه قدر مانده تا به ریتسوس برسیم … ؟‼
سیاه همچون اعماق آفریقای خودم …
سیاه مثل موهای دختری که نمی توانست در باد رها باشد …
نمی توانست ترانه های میهن تلخش را ، به گوش چاوشی های شوریده ای برساند
که روزگاری افسانه های طلایی این سرزمین را در سراسر دنیا ، زمزمه می کردند …
این هوای ابری رقصی کُردی می طلبد …
با صدای قُشمه ای از پشت کوه های هزار مسجد ... ***
چه قدر مانده به ساعت پنج عصر نزدیک شویم … ؟ ! ***
□
تو همة اینها رو از پشت میله های یک سلول انفرادی ، دیده بودی …
سربازهای آشخور و سربازهای صفر … سربازهای خمار یک حَب سر پست شبانه ‼
سربازهای تصفیه شده ، سربازهای سلاخی شده روی میدا نهای مین …
سربازهایی با مارک آدیداس و ته لهجه کوبایی
که اونقدر از فکر یک کاستروی جدید و سیگار برگ و کلوپ های شبانه مست بودند ،
که یادشون رفت ، وقتی پرچم رو می یارن پایین ، زیر شلواریشونو عوض کنن … یادشون رفت باید به این خاک سلام نظامی داد ،
اونهم با یقه بسته و پوتین های واکس زده …
تو همه اینها را دیده بودی … ‼
□
دیده بودی چگونه ، در مقابل این گردباد استوایی
فریاد می زند ، مادیانی که افسارش را به استخوان های من بسته بودند
که نا آرامیش از خزر تا خلیج فارس ، می تواند …
رد پای اسب افشاریه را روی پوست این سرزمین بجا گذارد
میتواند تمام مرزهای مارا پر از زنان سَرحَدی و دختران باجگیرانی کند
پر از غیرت مردانی که بوی دلار آمریکایی نمی دهند … بوی باروت دموکراسی …
بوی فلسفه وجودی و مرسدس بنز و کریستال
فریاد که می زند ، آخرین شعر عاشقا نة شاملو برای آیدا ، تبدیل به مدایح بی صله می شو د …
□
صداشو در نیارید ،
مثل شخصیت زن بوف کور شُدید…
مرد نیست کسیکه نویسنده باشه و آخر این داستان دیوانه نشه ،
( علایم عجیب چند فانوس دریایی ، و یک سرزمین تعمید شده در آبهای گرم … )
لنگر رو خیلی وقته بالا کشیدند ،
پاهاتونو از این خلیج بیارید بیرون …
قلابهای ماهیگیری تون رو جمع کنید و بارونی تون رو بردارید …
حالا وقتشه ، به سمت دغدغه های زنی
که جرأت گفتن خیلی چیزها رو پیدا کرده بود ، حمله کنید ،
امروز یازده سپتامبرِ … وَ من ، مثل یک برج منتظرم ………‼‼‼‼‼!
سگی که با گرگها می رقصید
با لباسی از پوست شغال …
و چشمهایی که مسیر حرکت گرگها را نشان می داد …
با پوزه بندی از سرب و عوعویی که از زوزة مرگ در استخوان شب بلندتر بود …
دستمال سفید تکان داده شد ...
سیزده زخم کاری در سینه ام
به تمام سگهای گله پشت می کنم
و با گرگی که عاشقانه دندانهایش را در گلویم فرو می برد ... می رقصم
سگی که چوپانش او را فراموش کرده بود ... دهکده اش او را فراموش کرده بود
مردمانش،مردمانی با خنجر رومی،طلسم مصری
و ساعتی که به وقت شرق هنوز هم عقب مانده است .
بی حیایی عشق را ببخش سرنوشت من !
قرار نبود جادو شوم ...
ورد سنگینی در گوش دنیا خوانده ای که مرا ماندگار کرد .
سگی که در کویر به دنیا آمده ، مدام تشنه اش می شود ...
سگی که ریشه هایش را سوزانده اند ،
نسلش را که می توانست همچون یک کلبی واقعی در خیابانی شلوغ ، تولید مثل کند ...
می توانست آزاد باشد ، شاد باشد ...
سگی با پوزه بندی سربی ... بر سری که در آخُر فرو رفته و به پس مانده گلة عالیجنابان سم دار زبان می زند .
به این شانه ها اطمینان مکن !
آنها بار سنگین زنده بودن را به دوش کشیده اند ، احتمال فروریختنشان بسیار است .
آه جهان کوچک ... جهان کوچک
حتی برای سگی که در قلاده اش جا مانده است ، تنگ شده ای
برای سگی که می توانست با گرگها برقصد ،
می توانست با توله هایش روی برگها بغلتد
می توانست باد باشد ، باد تازی ....
و سگ بودنش را به دندان گیرد ، سگی بودنش را ، ... سگی زیستنش را
در جنگلی که روزنه ای به سمت مهتاب نداشت .
ماه در نمی آید بوی خودکشی گرفته ام ،
بوی سگ کشی و عشقی هفت ماهه که مرده به دنیا آمده .
ساعتی که ضربان ندارد به چه کار می آید ؟! ... منطقی که گزاره ای برای اثبات کردن ندارد ... دیالکتیکی بدون تز و حقیقتی که روند سنتز شدن را نمی دانست
این صلیب شکسته را از درفش تاریخ بالا کشید
ابرمردهای زیادی در گورستان این هزاره ها خفته اند که ترس و لرز را نخوانده بودند ...
مارکس نخوانده بودند ... و دموکراسی چون بزاق سگی هار از دهانشان می چکید .
ما حذف شده ایم ، با ضربدری بزرگ بر پیشانیمان
و عنقریب هنوز سرمان را پایین گرفته ایم
و می ترسیم به آینه ای که چیزی جز شکستن ما در خودش ندارد ، نگاه کنیم
می ترسیم برگردیم و در وجود خودمان شک کنیم ،
در تمام فلسفه های وجودی شک کنیم ،
در خدایی که برای پیامبرمان « اسپینوزا » رسالتی نداشت ،
برای کتاب مقدسش « اخلاق » رسالتی نداشت
برای فیثاغورث های پست مدرن قرن بیستم که از رادیکالهای زیادی ابهام زدایی کرده اند
تا دینشان بر مبنای گنگ ترین اعداد تعریف شود ،
تا دینشان تحریف شود با ممیزی در پس عرفان عدد 6 و 6 و6 ...
امکان تثلیث دوبارة شیطان و من و شهریاری
که به روش استقرائی برای آقای دکارت دلیل آورد
که همة سیب ها را از سبدش بردارد ، مختصات زمین را از روی نقشة جهان بردارد
و برود با امپدوکلس ( Empedocles ) ، خودش را از سر آتشفشان آتنا بیاندازد پایین تا ثابت کند یک دور تازه از ویرانی عظیمی به سمت ما در چرخش است
تناسخ مجدد غول پیکرهای گوشت خوار ،
موشک های گوشت خوار ، بمب های گوشت خوار ...
تناسخ مجدد طاعون ، وبا ، ولع سیری ناپذیر کفتارها
در لابلای تقویم روزشمار آزادی ،
عدالت و استقلالی که مزة غذای سگ می دهد ،
مزة باروت و تنباکو ...
سرزمین در سایه فرو رفته ام ، چگونه می توانی به قلاده کشیدن ماده شیرهایت را
در کاباره های نفت ، دلار و سرعت غیر مجاز 360 درجة شرقی بر کیلومتر جادة ابریشم ، ببینی !!
چگونه می توانی ببینی ریشه هایت میان گوسفندانی چریده می شود
که با تکه کاهی ، ایمانشان را به هر چیزی ثابت می کنند ،
میان علف خواران چشم گشاده در فهم الف آزادی ، در فهم الف امنیت ... آرامش
پاسبان خوبی می شود شب ،
وقتی تاریکی ، دیوانه وار از بوی گند مرداری در من پارس می کند .
ورم کرده ام ... مثل مزرعة پنبه ای که با رودخانه عشق بازی کند
مثل ظهر تابستان در سواحل شمال که به فرورفتن مرغان دریایی در تن ماهی کوچک عادت کرده است .
با خودم که حرف می زنم ، مثل دیوانه ها ... زمان سرش را به شیشة ساعت می کوبد
اشتباه نکن عقربة کوچک ... این پرده هزار بار دیگر تکرار خواهد شد
در نمایشی خنده دار از مجسمه های سیمانی صامت
که دستشان را به سمت طویله ای متروکه دراز کرده اند
در نمایشی خنده دار ، از سگی که در این مکاره پر هیاهو
استخوان های مرا به دندان گرفته بود و به انتظار نوازشی دم تکان می داد
در نمایشی خنده دار از انفجار و آشوب و سکوت ...
سکوت کن ای طوفان شرقی !! ،
ماه در نخواهد آمد ،... از فراز این تپه های شنی ...
پسران نوح اینبار از قوم لوت برخاسته اند ،
در سرزمینی که رودخانه ای برای طغیان کردن نداشت
تبعیدی بی قرار !! ... به خدای عشق ، «کوپریس» ، قسم
دوباره بادهای بزرگ می وزند ...
آتش ها و سیل های خون و خاکی که همه چیز را می پوشاند
دوباره مردمی که مهرورزیشان ، کودکان یتیم تر و سفره هایی فقیرتر به جا می گذارد
دوباره شمارش معکوس به سمت صلیب و تاج خار و جغرافیای منغرض شدة الوهیت ...
8 / 2 / 88 - 10 / 11 / 87
